خوب نگاه کن

صفحه ی آخر شناسنامه زیاد مهم نیست …


گاهی باید تو آیینه خوب نگاه کنی ببینی هنوز زنده ای یا نه !...
 
/ 17 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد سلیمانی

از همه دوستان که از وبلاگ بازدید میکنن خواهش دارم برای سلامتی امام زمان 2 صلوات بفرستند.متشکرم.التماس دعا

محمد سلیمانی

مردم از درد و نمی ایی به بالینم هنوز مرگ خود م یبینم و رویت نمی بینم هنوز بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت عم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

محمد سلیمانی

نامه عاشقانه خداوند به تمام بندگان” سوگند به روز وقتی نور میگیرد و به شب وقتی آرام میگیرد که من نه تو را رها کرد ه‌ام و نه با تو دشمنی کرده‌ام ضحی ۱تا ۳

محمد سلیمانی

گفتي بگو که در چه خيالي و حال چيست ؟ ما را خيال توست تو را در خيال چيست ؟ جانم به لب رسيد چه پرسي ز حال من ؟ چون قوت جواب ندارم سوال چيست ؟ بي‌ذوق را ز لذت تيغت چه آگهي ؟ از حلق تشنه پرس که آب زلال چيست ؟ گفتم هميشه فکر وصال تو مي‌کنم در خنده شد که اين همه فکر محال چيست ؟ دردا که عمر در شب هجران گذشت و من آگه نيم هنوز که روز وصال چيست ؟

محمد سلیمانی

حرکت کشتی نجات آدمیان احتیاجی به دریا ندارد، این کشتی بر روی قطره ی اشکی مقدس که برای حسین علیه السلام ریخته می شود می گذرد..."

محمد سلیمانی

از امشب ای ستاره‌ی تابان نیامدی باز ای سپیده‌ی شب هجران نیامدی شمعم شکفته بود که خندد به روی تو افسوس ای شکوفه‌ی خندان نیامدی زندانی تو بودم و مهتاب من چرا باز امشب از دریچه‌ی زندان نیامدی با ما سر چه داشتی ای تیره‌شب که باز چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی شعر من از زبان تو خوش صید دل کند افسوس ای غزال غزل‌خوان نیامدی گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه نامهربان من، تو که مهمان نیامدی خوان شکر به خون جگر دست می‌دهد مهمان من، چرا به سر خوان نیامدی شناختی فغان دل رهگذر که دوش ای ماه قصر، بر لب ایوان نیامدی

محمد سلیمانی

گاه کن چه فرو تنانه بر خاک می گسترد آنکه نهال نازک دستانش از عشق خداست و پیش عصیانش بالای جهنم پست است. آن کو به یکی « آری » می میرد نه به زخم صد خنجر، مگر آنکه از تب وهن دق کند. قلعه یی عظیم که طلسم دروازه اش کلام کوچک دوستی است.

محمد سلیمانی

http://static.cloob.com//public/user_data/gen_thumb/n-14-06-29/12/611953bf092c86f6e9d948b23c9a5533-425

محمد سلیمانی

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود. خدا گفت: چیزی بگو ! گنجشک گفت: خسته ام. خدا گفت: از چه ؟ گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی ... خدا گفت: مگر مرا نداری ؟ گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند . خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟ گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود. خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام؟! چنان قلبت را از غیر پُر کرده ای که جایی برایم نمانده. چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری. هرگز تنهایت گذاشتم ؟ گنجشک سر به زیر انداخت .... دانه های اشک چشم های کوچکش را پر کرده بود . خدا گفت: اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا ... گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود ... گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود ...

محمد سلیمانی

[دست][دست][دست]