چادر

یه روز پسر ﺑﭽﻪ ﯼِ 5 ﺳاله ای،به حرف مادرش گوش نداد...

ومادرش روعصبانی کرد...

ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ برای کتک زدنِ بچه،ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺩﻭﯾﺪ ﺗﺎﺑﯿﺮﻭﻥ ﺣﯿﺎﻁ...

ﭘﺴﺮﮎ تا جلویِ در رسید...

همونجا ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻭﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻭ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﻧﺮﻓﺖ...

ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ که حالادیگه دستش بهش رسیده بود...

بچه روگرفت وحسابی ﮐﺘﮑﺶ ﺯﺩ...

پسربچه بیرون رفت وجلوی در نشست ...

وشروع کرد به های های گریه کردن...

ﺑﻌﺪ از چند لحظه،که آروم ترشده بود...

ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺗﻮﺧﻮﻧﻪ وﺑﺎﭼﺸﻤﺎﯼ ﭘﺮازﺍﺷﮑﺶ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ:

مامان خانم...

ﻓﮑﺮ نکنی ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ازدستت ﻓﺮﺍﺭﮐﻨﻤﺎ...

نخیـــــــــر...

فقط...

"" ﺗﻮﭼـــــــــــــﺎﺩﺭ ﺳﺮﺕ ﻧﺒﻮﺩ... ""

/ 9 نظر / 26 بازدید
کلاه قرمزي 94

سلام سايت جالبي داريد به ما هم سر بزنيد http://kolahghermezi94.ir/

دانشجو ارشد

آفرین آفرین واقعا آفرین ، واقعا عبارات زیبایی را کنار هم چیدید تا تبدیل به دریایی از جنس خدا شود.

دکتر کوچک

خیلی قشنگ بود .

محمد

سلام ممنونم که بهم سر میزنید نوشته تون واقعا عالیه

عاشق مهدی

عااااااالی بود.... راستی ممنون که به وبلاگم اومدین ونظر گذاشتین... بازم متشکرم....بازم بیایین منتظرم داداشی...

حسین

پسر باید اینجوری باشه

جواد

خیلی قشنگ بود اگه اجازه بدین منم منتشرش کنم شاید یکی بیشتر استفاده کرد.

فاطمه غزاله

اشکم در اومد اجازه می دید توی وبم بزارم؟ اگر وقت کردید یه سر به من بزنید . راستی میشه بگید کد آهنگ زیبا ی روی وبتون رو میشه از کجا پیدا کرد؟ اگر اجازه دهید روی وبم بزارم.